تبليغاتX
بی وزنی

بی وزنی


Home | Email | Night skin | About | Archive | Link

دلم را در جعبه اي مي گذارم
و به جاي گلبرگ هاي سرخ
قطره اي از خون پاكت را
در رگ رنگ باخته ام
مي چكانم.

آن روز يادت هست؟
وقتي كه لبانت را
با چسب هاي سبز
به هم دوخته بودي؟

آن روز يادت هست؟
كه اشك آور مثل باران مي باريد،
و نگذاشتي دست به سيگار بزنم؟
يادت هست كه گفتي
اين اشك ها پاكند و
اين خيابان ها كثيف از رد پوتين هاي سربي؟
يادت هست چگونه "قدس" را پاك كرديم؟

هم رزمم
امشب ياد تو افتاده ام
امشب وزن شعر را
به بي وزني روح سپيدت
قرباني كرده ام

صداي فرياد خاموشت
هنوز هم در "هفت تير"
غرش تيرها را كر مي كند

هم رزمم
امروز در فرهنگ لغت
مقابل ته سيگار
واژه ي مبارزه مي نويسند.

امروز جاي ته سيگار
نه در جيب هاي سوراخ
بلكه در كف خيابان هاست.

پ.ن: هيچ تلاشي براي شعر شدن اين نوشته صورت نگرفته. هميشه اعتقاد داشته ام كه حقيقت مقامي بالاتر از هر زيبايي ظاهري دارد.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 6:13 توسط شباویز |


پابرهنه به پستوی خانه مان دویدم و کوچکی اش را فدای بزرگی کویر کردم تا مشتی خاک از آن بردارم.
عمرم گذشت و شن های کویر دانه دانه از دستم چکید. چقدر زمان فدا باید کنم تا دریابم با هر دانه ای که چکید می توانستم ذره ای بیشتر عشق ورزم. اما عمرم را به قهر و دوستی انزوا با خاک باد برده ی کویر سپری کردم تا بیاموزم٬
آنچه گذشت فرصتی بود٬
آنچه می گذرد فرصتی است٬
آنچه خواهد گذشت...
آیا فرصتی خواهد بود؟

برای ریش سفید همه ی شن هایم که چکید٬ می چکد٬ و خواهد چکید...

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 0:17 توسط شباویز |


و آنگاه که خورشید می درخشد
بر فراز دانه دانه های کاج
و از دور
بر دفتری وارونه خواهد تابید
نوری را که شاید از آنش نیست
که حقیقت
بارها،
آنچه می خواستیم،
نبود

ستایش دستان سرشت
بر آنچه می نویسد گاه
و رقم خواهد خورد،
بر شانه هامان نهاده شد
و سکوت کردیم،
که رضا نبود و سکوت بود
تنها نبود بود و نیست و هیچ
تنها سکوت.

آرزوهای کاج بلند
زیر پاهامان مرد
و هوس های مرد پیر
بر فراز نور ماه
دور از دید دیده ها گذشت.

کی؟
کجا؟
و کدامین روز نفرین شده،
آوازگر فریادهای پیر خواهد شد؟

در کاغذی پایانی
که به دور از کلمه ها و حرف ها
از جهل می گردد،
حروفی ناخوانده خواهند خواند
از ناگفته های زمانی بیگاه
در بیگاهی روزهای بی تاریخ.

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 13:10 توسط شباویز |


1. من پاپیونمو خیلی دوست دارم، درست لنگه ی یه پیپه
2. من زیر سیگاریمم خیلی دوست دارم که لنگه نداره
3. من یه صندلی دارم با یه خورشید که غروب می کنه، می میرم واسه صندلی که کنار صندلیمه
4. من کتابام رو هم خیلی می خوام، فقط یکی ازشون چاپ شده
5. من بازم می گم زیرسیگاریم محشره
6و7و8و...: من عاشق کاغذای آبی چروکیم که روشون چسب رازی (واقعا همه راضی از چسب رازی)باشه
بی نهایت: مگه بی نهایت عددی برای تو باشه
تیامو

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 8:47 توسط شباویز |


سلام ... ،
حالا می فهمم چقدر سخته که تو همه ی این مدت اسمی برای خودت نداشتی، برای ما آدما فقط چیزایی وجود دارن که اسم داشته باشن، حتی اگه باشی و اسمی نداشته باشی، نیستی.
برای مدت ها می دونستم که هستی ولی برات اسمی نذاشتم که به بودنت اعتراف نکنم، به اینکه هستی و به اینکه خود من نیستی. نمی دونی چقدر آدم دوست داره که اونچه رو که می نویسه مال خودش بدونه نه مال یکی که اگه اسم داشت حتما اونارو ازت می گرفت. نمی دونم کی ازت غافل شدم که فرصت رفتن پیدا کردی، یادم هست اون شب تاریک، اون لباس تیره، اون چشمهای سیاه و اون لبخند تلخت. بدون هیچ حرفی فهمیدم چی می خواد بشه. با این همه احساس نمی کنم اشتباه کرده باشم، به هرحال درسته که بودی و هستی ولی قلمروت جایی بیرون از دست های من نیست، شاید دور و دورتر بشی ولی هر لحظه لمس انگشتام رو حس خواهی کرد. گرچه وجود داری ولی روزی دوباره تن به بردگی می دی، به تنها اربابی که می تونی داشته باشی، و من هیچ احساس گناهی از تصاحب تو ندارم، چرا که تو نه قبل از من بودی و نه بعد از من خواهی بود، قهر تو یعنی مرگت حتی اگه دور از امروز من خودتو پنهون کرده باشی. فقط یه راه وجود داره که بودنت معنایی داشته باشه و اون راه هدف بودن توئه. امروز نمی نویسم که اعتراف به بودنت کنم، امروز می نویسم که مجبور به برگشتت کنم،امروز می خوام اسمتو دم گوشت داد بزنم تا بدونی که هیچ وقت آزاد نبودی که هرکاری بکنی. اراده ی من آزادی توئه و تو از همون اول در اختیار من بودی. چه از اول اول و چه از اول این نوشته.

پ.ن: یه سر به پاپیونلیو بزنین و پست هراس واقعا منو می ترکونه، خیلی دلم می خواد یه روز همچین چیزی بنویسم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 1:18 توسط شباویز |


آخ جون فردا بهاره!
سال تحویلی یه باره
ناهار می خوریم چارباره!
چارپاره؟
شعرم همش اینتر داره
شعر نیس، مزخزفه، باحاله!
ببین چقد قشنگه
فردا میشه سه ساله
یه کم کمه
تخفیف می دم
با اجازه
ببین دنیا همش رنگ داره
تنگ بلور هزار تا آهنگ داره
دلم همش پیش توئه
ببین قاقیه مم لنگ می زنه، کم داره
عب نداره، حقیقت که داره
زبون و مخ کاری به این کار نداره
اینا همش کار دله
که پیش تو ستاره ی کهکشونم کم میاره
عرضی نبود نازنین
خواستم بگم سلام عزیز
خندتو تو دلم بریز
حرف می زنم یه ریز یه ریز
اما فقط یه حرفیو
از ته دل داد می زنم
دوست دارم
 می گن فردا بهاره
منم می گم
واسه دل من پیش تو هرجا بهاره
امروز و فردا نداره
همیشه!
بهار من
عید تو هم مبارک
چه عیدیه قشنگی امسال ازت گرفتم
دوست دارم، عزیز من، قشنگم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 10:34 توسط شباویز |


اشکهای ماها
سالها و بلکه قرن هاست
که می ریزد و می سوزد
میان خنده های ابلیسهای رنگی

هر روز
چراغی روشن
و چراغی خاموش می شود
و تنها
چشمان ستاره ی من
به درخشانی همان اشکها
خنده هاتان را بر لبانتان آتش می زند

چشمان ستاره من
اشکهایش دریاست

روزی آتش اندوهش ته جیبم را سوزاند و جیبم سوراخ شد و من ستاره ام را از میان همان سیاهچاله ی کوچک پارچه ای گم کردم
بعدها نمی دانستم که آن سوراخ را باید دوست داشته باشم یا از آن متنفر باشم. گذاشتمش همانطور بماند و بارها از میانش ته سیگارهایم را گم کردم
ولی هیج ته سیگاری یا هرچیزی که از میانش افتاد و گم شد از قداست ستاره ام نکاست. من ستاره ام را با تمام وجودم دوست داشتم، دارم و نمی دانم که در آینده خواهم داشت یا نه، ولی حتی این هم ذره ای از قداست ستاره ی من کم نمی کند.
من ستاره ام را خیلی خیلی خیلی دوست دارم!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 0:15 توسط شباویز |


من کرخت و پیر
نشسته بر صدای باد
می دوم از آسمان
به روی بخت برگ ها

درخت از او، شاخه ز او
ریشه ز من، زمین من
از آسمان، به آسمان
فاصله ها سیاهی و بلور

آب ز من، آتش من
خاک ز او، حیات او
مرگ ز من، درد ز من
سخاوت زلال او

سرودنم همین و بس
سکون من
سکوت او...

پی نوشت: شعر قبلی رو هم یادتون نره --> نه، باید بدوم

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 20:59 توسط شباویز |


درجست و جوی مطلق ها
ابدیت را نشانه می روم
و این واژه ای است
بس رویایی
که حتی نمی دانمش

نسبت ها حقیقت منند
و حقیقت خود مطلقی است
که در قالب من، تو و ما
گم شده...
و ما عاجز از درک مطلق ها
حقیقت را
ابدیت را
خدا را
در خود می سازیم
و باور می کنیم
که آنچه ساختیم
حقیقت است...

ما گمگشتان راه خودیم
و خود را در راه خود
به انزوای دیگران
رسوخ می دهیم
و تنهایی را
با آواز هامان می سازیم
و باور می کنیم
که آنچه ساختیم
حقیقت است

و ما خود مطلقیم
و در جست و جوی مطلق ها
خود را درخود می سازیم
و باور می کنیم
که آنچه ساختیم
حقیقت است

چه بدبختیم
که همه را خود می سازیم
و نمی دانیم که خود ساختیم
و از ساخته های خود
رنج می بریم
و خود را می کشیم
در این نسبت ها

و من خود مطلق است
و ما درجست و جوی آن
در خود می سازیمش
و باور می کنیم
که آنچه ساختیم
حقیقت است

و باور خود چیزیست
که ما ساختیم
و نبود قبل از ما
و آنچه را خود ساختیم
حاکم بر خود می کنیم
و باور می کنیم
که آنچه ساختیم
حقیقت است

و تنها ما خود بودیم و خدا بود قبل از ما
و دیگر هیچ نبود و هر چه هست
ما ساختیم و ندانستیم که ساختیم
و ازساخته هامان بت ساختیم
و خود را محدود ساخته هامان کردیم و چه بدبختیم

و مطلق نبود و ما ساختیم
و گفتیم نمی رسیم به مطلق ها
و نسبت ساختیم و ندانستیم که ساختیم
و خود را له کردیم زیر این همه ساخته ها
و ندانستیم که له شدن خود نبود و ما ساختیم

و عدد نبود و ما ساختیم و شمردیم دردهامان را
و درد نبود و ما ساختیم و درد کشیدیم
که کشیدن خود نبود و ما ساختیم و درد کشیدیم

و ساختن نبود و ما ساختیم و ندانستیم که ساختیم
و ساختیم با ساختن هر آنچه ساختیم
و باور کردیم
که آنچه ساختیم
حقیقت است

و تنها ما خود بودیم و خدا بود قبل از ما و هیچ نبود
و واژه نبود و ما ساختیم و...

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 19:19 توسط شباویز |


دستی به سر و روی اینجا کشیدم. قالب جدیدش را خودم که خیلی دوست دارم. کم کم می خواهم نوشتنم را توی این فضای مجازی محدود به همین یک صفحه ی جدیدا تیره که خیلی به دلم می نشیند بکنم. سرم صدای سنگینی می دهد از این همه بوق. به قول یکی از دوستان که اصلا از وجود چنین جایی خبر ندارد عفت کلام را رعایت می کنم! آخر از یک دانشجوی ریاضی علاقه مند به اقتصاد که شعر هم می گوید و صفحه اندیشه هم می نویسد گاهی! و خلاصه همه کاره و هیچ کاره هست دیگر خیلی توقع زیادی است عفت کلام هم داشته باشد. منی که سرم را به همین چیزها گرم می کنم تا یادم برود که سرم را به همین چیز ها گرم کرده ام و به نوعی همین سرم سردش هم هست چون کرده امش زیر برف!
خیلی دلم می خواست هیچ کدام از این کارها را نمی کردم و می رفتم می نشستم توی یک کافه، یک کتاب می گرفتم دستم از صبح تا شب و بعد هی می خواندم هی می خواندم و آن کتاب هم هی تمام نمی شد!‌ اما راستش می ترسم، کاری هم ندارم شما حق می دهید بترسم یا حق نمی دهید بترسم.
راستش را بخواهید دلم گرفته، با هیچ پیچ گوشتی و آچار فرانسه و احیانا جوهر نمک و این چیزها هم باز نمی شود که نمی شود!
حوصله ام سر می رود وقتی حساب می کنم که از 18 تا 60 - 70 چقدر راه است! تازه اگر آدم شانس بیاورد و نوح نشود زبانم لال!
دلم می خواست مادرم اینجا بود تا سرم را عین همان بچگی هایم بگذارم روی زانویش و از اینکه پسرعمو و دختر عمویم بازیم نمی دادند بغض گویم را می گرفت و می زدم زیر گریه. دلم می گیرد که حالا جایمان عوض شده و گاهی مادرم می زند زیر گریه و بعد برای اینکه پشت تلفن صدای گریه اش نیاید همانطوری ساکت گوشی را نگه می دارد توی دستش و خیره مرا نگاه می کند و می ترسد از اینکه دلم بگیرد از گریه اش...

یار مرا، غار مرا، عشق جگر خوار مرا
یار تویی، غار تویی، خواجه! نگاه دار مرا
نوح تویی، روح تویی، فاتح و مفتوح تویی
سینه ی مشروح تویی، بردر اسرار مرا
نور تویی، سور تویی، دولت منصور تویی
مرغ که طور تویی، خسته به منقار مرا
قطره توییٰ، بحر تویی، لطف تویی، قهر تویی
قند تویی، زهر تویی، بیش میازار مرا
حجره ی خورشید تویی، خانه ی ناهید تویی
روضه ی اومید تویی، راه ده ای یار مرا
روز تویی، روزه تویی، حاصل دریوزه تویی
آب تویی، کوزه تویی، آب ده این بار مرا
دانه تویی، دام تویی، باده تویی، جام تویی
پخته تویی، خام تویی، خام بمگذار مرا
این تن اگر کم تندی، راه دلم کم زندی
راه شدی، تا نبدی این همه گفتار مرا



+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 22:48 توسط شباویز |


پر از حرفم و خالی
از دست ذهن افسار گسیخته ام
به روزنامه ی روی میز پناه می برم
"آخرین بازیگر جنگ سرد،
تسلیم شد"
فیدل کاسترو،
جنگویی شجاع
که فقر و بدبختی را
عادلانه!
بین مردمش تفسیم کرد

نمی دانم
این خشم از چیست
از انزجارم از این اندیشه
یا از ذهن پریشانم
که از چشمانم بیرون می ریزد

تمام آرزویم
از تمام چیزهای اینجا
گوشه ای از کافه ای است
که هیچ وقت آنجا
ترس دیدن کسی را نداشته باشم
که صورتحساب را برایم بیاورد
و خیلی زیبا
و خیلی رمانتیک
عذرم را بخواهد

آنوقت تا ابد
همان ابدی
که هر وقت دلم بخواهد
تمام می شود
می نشینم
و کتاب می خوانم
و هر روز سپیده دم
خورشید را
فقط به جرم طلوعش
تحریم می کنم
و اگر کسی اعتراضی کرد
فقط چون دلم می خواهد
اعتراضش را وتو می کنم!

ته سیگارم را گم کرده ام
و بعد از جست و جوی طولانی
فقط امیدوار می شوم
که ته جیبم سوراخ نباشد...

در دفترم
تصویر مردی را کشیده ام
که به جرم اندیشه
به دارش کشیده اند
و او
تنها
نماد هزارانی است
که سخت ترین کار را
ممکن ساختند
اندیشه!

من نیز روزی
به کویر خواهم رفت
و آنجا چاهی خواهم زد
به عمق قطر زمین
تا اقیانوس را
به خاک کویر
هدیه دهم

ذهنم را
به گوشه ای می اندازم
دفتر اندیشه را می بندم
روزنامه را می سوزانم
و بعد
می میرم
تمام

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 0:19 توسط شباویز |


تنها نشسته ام
میان بیست نفر آدم
یک لیوان آب سرد می ریزم
و یک بسته قهوه ی تک نفره ی بدمزه را
که در پلاستیکی بازیافت شده ریختندش
در آن حل می کنم
و می نوشمش
نه به خاطر اینکه از قهوه خوشم می آید
فقط چون عصرها
این موقع
عادت دارم قهوه بنوشم...

قهوه سرد من
همانقدر می چسبد
که گذراندن این روزها

خودم بد نیستم
و نه خودم خوبم
و نه دوستانم
که دلم را به دلخوشیشان خوش کنم

شکایتی که نیست
همه آرزوست...

بیت ها را یک یک خط می زنم
نه حالی هست که قافیه ای جور کنم
و نه ذوقی که قافیه خودش جور شود

شعر سرودنم را رها می کنم
و دست به نقاشی می برم
جاهای خالی کاغذ را
که از دست قلم کشیدن ها
هنوز سپید مانده اند
این بار با اشکال مبهم ذهن خود
عجین می کنم

دل به کاغذ می سپارم
و کاغذ دل به من...

و از آن می ترسم
که با کاغذ یکی شوم
و من کاغذ شوم
و کسی بیاید
و دلتنگی هایش را بر من بنویسد
و من از هضم گریه هایش
در خود و بر خود
ناتوان یابم این خویشتن ناچیز را

خود را در صدای آهنگی
که رایحه اش در فضا پیچیده
غرق می کنم
دلم یکهو می گیرد
و اشک هایم می ریزند
برای خود قلبی آرزو می کنم
به اندازه ی دردهای...
و دردهای خودم را
که زیاد هم نیستند
دور می ریزم
تا جا باز کنم...

و باز می بینم
چه فایده از از این سطرها
برای...

قلم زمین می گذارم و
سیگاری روشن می کنم
و چشم در حلقه های دود
و غرق در سنگینیش
پلک بر هم می گذارم...

و پلک بر هم می گذارم
و پلک،
و پلک...

و این چنین می گذرد
عصر روزهای من
با قهوه ای سرد
آفتابی مغروب
آسمانی تاریک
ته مانده سیگاری و
خویشتنی پلک بر هم گذارده...

و شب فرا می رسد
و من گذر زمان را
تنها برای ساعتی کوتاه
احساس می کنم
و آنگاه که زمان
به سرعت باد می گذرد
تازه بادم می افتد
که من هنوز زندگی می کنم
و لبخندی زیبا
بر لبهایم می کشم
و چشم به آن به آینه
سلام می دهم
و پلک بر هم می گذارم
و پلک،
و پلک...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 20:13 توسط شباویز |


زندگی سه نقطه دارد
دوتا برای حرفهایش
یکی برای پایانش
بعد از همان "ی"

کاری ندارم بعد از آن نقطه ی آخر چیست
آخر من در همین زندگی مانده ام
همه مان شروع می کنیم
و هی می رویم
و هی می دویم
و هی نقطه ی جلومان را نگاه می کنیم
انگار در انتظار همان نقطه ایم
که به آن برسیم
و انگار نمی دانیم که آنجا آخر همه چیز است
و اصلا کاری ندارم که شاید شروع یک چیز دیگر

من اما تازگی ها فهمیده ام
که اگر ندوم انگار بهتر است
بهتر است گاهی بایستم
و به غیر جلوی پایم
و به غیر آن نقطه
درخت های کنار راه را هم نگاه کنم
که یک پرنده آنجا روی تخم هایش نشسته
و گل ها را هم ببینم
که چگونه زندگیشان
با زندگی زنبور ها گره خورده
و بعضی ها را هم ببینم
که توی راه زمین خورده اند
و کشیده اند بغل جاه و گریه می کنند
و اگر دلم خواست
دستشان را بگیرم
بلندشان کنم
و چند قدمی جلو ببرمشان
و به گوششان بگویم
که یادش نرود
که حتما پرنده های بالای درخت را ببیند
و گل ها را ببیند
و آدم ها را ببیند

و بعد بیشتر که فکر می کنم
می گویم اصلا چه اصراری است که بدوم؟
همینطوری کم کم راه بروم که بهتر است
حالا اگر دلم خواست
گاهی هم به قول یک شاعر
که اسمش یادم نیست
"لکه بدوم"

و بعد بیشتر که فکر می کنم
می گویم اصلا چه اصراری است که بروم
همینطوری می نشینم کنار جاده روی چمن ها
و هی درخت ها را می بینم
و هی گل ها را می بینم
و بعد که خسته شدم
دراز می کشم
و اگر روز بود
 ابرها را می بینم
و اگر شب بود
ستاره ها را می شمارم

و بعد باز هم که بیشتر فکر می کنم
می گویم اصلا چه اصراری است
که زندگی سه نقطه داشته باشد
بعد با خودم می گویم
که هماندو نقطه بهتر است
بهتر است آدم هر جا که دلش خواست
قبل از نقطه
بعد از نقطه
یا درست روی نقطه
درست همان جاکه دلش خواست
بنشیند کنار جاده روی چمن ها
و درست همان وقت که دلش خواست
نشسته
ایستاده
و یا دراز کشیده
درست همانطور دلش خواست
بمیرد 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 15:50 توسط شباویز |


نشسته ایم تنها
من با خدا
روبروی هم
چشم در چشم هم
درس تنهایی می گیرم...

به دستهایم می نگرم
به یاریشان،
شک می کنم...

به پاهایم
به قدرتشان
شک می کنم...

به ثانیه ها
ساعت ها
لحظه ها
به گذرشان...
شک می کنم

به صدایم
که به گوش کس نمی رسد
سکوتم از فریادم نیست
از شماست...

به قلمی که در دست دارم
به جوهری که می نویسد...
شک می کنم

به آهنگی که می شنوم
شک می کنم

به فکرم
که می گذرد
شک می کنم

به خودم
که وجود دارم
شک می کنم

به تندی نوشته هایم
شک می کنم

به ناخوانایی آنها
شک می کنم

به گریه هایم
شک می کنم

به زندگی
شک می کنم

زانو هایم
در میان بازوانم...

من
حق دارم که بنویسم
اگرچه
نه قافیه ای
نه وزنی
نه آهنگی
بیافرینم

من حق دارم که بگریم
اگرچه دلیلی برایش نداشته باشم

حق دارم که بگویم
اگرچه چیزی برای گفتن نداشته باشم

حق دارم بشنوم
اگرچه میلی به آن نداشته باشم

حق دارم که قلم به دست بگیرم
اگرچه چیزی برای نوشتن نداشته باشم

و چون دلم می خواهد
فقط چون دلم می خواهد
حق دارم که بمیرم
بگریم
بمیرم...

حق دارم
که کاغذها را خط خطی کنم
حق دارم بسوزانمشان
اصراف کنم
فقط چون دلم می خواهد

حق دارم
شما را به سخره بگیرم
با نوشته ای هیچ
زندگی ای پوچ
مغزی توخالی از فکر
فقط چون دلم می خواهد...

من سپیدی روی مردگانم
آفتاب سیاه صبحم
آنگاه که شب
هنوز زنده است...

من صدای خواندن سکوت مرگم
آنگاه که زندگی
هنوز جریان دارد

من عمق تفکرم
آنگاه که جهالت
بر زمین حکم می راند

من حلقه ای
از دود سیگارم
آنگاه که رهگذری
تصمیم به ترک آن دارد

من تصویر هیچم
آنگاه که جهان
فقط در شش روز به وجود می آید

من توخالی انسانم
آنگاه که ابلیس
در آن جریان دارد

من
من
من
من هیچ
من پوچ
من زندگی
من مرگ
من هستی
نیستی
خواب
رویا
محو
زیبا...

نوشتم
در اتاقی سرد
با پنجره ای باز
رو به بسته گی
متعفن از بوی سیگار
با صدای همهمه ی
بیداران خواب
بیداران خواب
خواب
خواب...



+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 17:0 توسط شباویز |


در آینه، همه کس را دیده ام
چشمهاشان را،
لبخندهاشان را،
و خود را که پشت به آن ایستاده ام

در آینه
سکوت تو را دیده ام
و فریاد خودم را

در آینه
لبخند پدر بزرگم را
وقتی دوساله بودم
و گریه های خودم را...

در آینه
پرواز آدم ها را
دربندی خودم را...

در آینه
قرص های خودم را دیده ام

در آینه
یا حقیقت را دیده ام
یا دنیای دروغ را

مانده ام
که پشت آینه،
جیوه است،
یا یک دنیای دیگر؟

حتما
یا دنیای ما دروغ است
یا دنیای آینه

یا ما حقیقتیم
یا پشت آینه...

شاید ما رویای کسی هستیم
که در خوابش
آینه می سازد

شاید آینه رویایی است
که ما ساختیم

و یا شاید
آینه یک معجزه است
که نه ما ساختیم
نه آن مردی که خواب است

شاید آینه
برگه ی امتحانی ماست
و خدا ما را فرستاده
تا خودمان را در آینه ببینیم
خودمان را نقاشی کنیم...

شاید آینه
اشکهای یک فرشته است
که به حال آدم ها می گرید

شاید آینه
اشک های یک قدیس
که به دردهای تو می گرید

شاید آینه
صدای سکوت خداست
که صد فریاد در خود دارد و خاموش

شاید آینه
فردای ماست
که ما در آن
به حال می نگریم...

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 13:25 توسط شباویز |


من پیراهن مردی هستم
که هر روز با ناله هایش مرا می شوید
و در بستر زمان پهنم می کند
بستری سخت که تار و پودم می درد...

و من نخی سیگار در دست خودم
که خود را بر لب می گذارم و آتش می زنم
و خنده هایش را همراه با خود به درون می بلعم
خود را در خود
...و کم کم محو می گردم
او می ماند
با لبانی خاموش
و چشمانی که عروجم را عاجزانه می بینند...

و من رهگذری پیرم
با دستانی پینه بسته از کوبیدن مشت بر گذار او
و او عابری تنهاست
همیشه در مقابلم
که نه حرف می زند
نه پیر می شود
و نه خسته،
تنها یک کار بلد است،
که پیر کند و خسته...

و من تصویر چشم اندازی از تاریکیم
یک دیوار با آجرهای سیاه
و مردی سیاهپوش
که بر آن تکیه داده و می خندد
و من دندانهای سیاهش را
در درون خود می نگرم

و من پرتوی از نورم
در زمینه ای تاریک
که با آهنگ تصویر می رقصم
و تنها ترسم اوست
که در مقابلم ایستاده و دستش را
بر کلید پاوس رقصم گذاشته...

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 16:55 توسط شباویز |


اندیشه من
سرشار از موهوماتی است
که پیوسته در تقاطع بودن و نبودن
با پرسشی عمیق
تنها نظاره گر امری است
با نام شدن...

سالها گذشت
و زمان بندی بود
که در آن فرسودیم
شاد شدیم
پردرد شدیم
پیر شدیم...

و باز بر دوراهی...
آنقدر که او آمد
قدم هایش آرام
نفس هایش استوار
دیدگانش پرچین،
رسیده از سرزمین های دور دست،
دورتر از آنچه می شد دید...
وکارش
تنها گام نهادن
قدم برداشتن
شاید بی هیچ اندیشه
بی هیچ آزادی
آزادی...
آزادی بر جای دوخته!

و باز بر دوراهی...
و مسلوب از آزادی از دست رفته،
به ناچار دست در دست او
قدم برداشتیم...

و باز،
و نیز،
و هم،
تنها نظاره گر امری شدیم،
با نام شدن...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 19:20 توسط شباویز |


در خیالم بال می گشایم
و در آسمانم اوج می گیرم
ستارگان شیفته مرا می نگرند
اشتیاقشان
در انتظار لمس دستانم
برای چیدنشان
مرا در خود
به تزلزل می کشاند

لرزشی را احساس می کنم
که از آرمانم برای فرو بردن نور
نشئت گرفته
و در من جاری گشته

و سیاهی
مرا به وجد می آورد
ناگهان می رقصم
آرام و ساعتها
و با هر نت
ستاره ای می چینم
پر از نور شده ام

من در عمق تاریکی محض
می درخشم
و شاید یک کشتی
راه خود را با درخششم
به سوی مقصدش می یابد

احساس سوزش سردی...
و همه چیز پایان می پذیرد
در زمینم
سخت دور از اوج
تاریکم
راه را گم کرده ام

در واقعیت
بی هیچ درخشش
محو می شوم
چشمان هیچ موجودی
سیاهی را به دنبالم
نمی کاود...

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 19:50 توسط شباویز |


زیر آسمان آبی که گام بر می دارم
و رقص ذره های آب را در آغوشش
همچون قحطی زدگان باران
به نظاره می نشینم

در می یابم که زندگی
همچنان لبخند بر لب
با گل سرخی بر دست
چشم در من دوخته

خود را
خسته تر از نوزادی می بینم
که در میان بازوان مادرش
آرام گرفته

می گذرانمش
و به لبخندش،
به آن گل سرخ
به نام خداوند تنهایی ام
می گریم

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 20:28 توسط شباویز |


دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند
روياهايش را
آسمان پر ستاره نا ديده می گيرد
و هر دانه برفی به اشکی نريخته می ماند.

سکوت
سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نيامده.

در اين سکوت حقيقت ما نهفته است
حقيقت تو و حقيقت من.

قسمتی از "سکوت سرشار از ناگفته هاست"
سروده ی مارگوت بیکل
ترجمه زیبای احمد شاملو

هر از چندگاهی ذهن من میشه رقص گاه این شعر! و من همه ی ذهنم رو پاک می کنم که قدم هاشو آزاد از هر نگرانی به روی خاطراتم بگذاره و اون ها هم برقصن در میان غبار گذشت زمان و من در مه پیری خودم غرق میشم و من واقعا دیوونه می شم و من واقعا در خودم فرو می ریزم... من یه ستاره درخشان، یه غول سرخ و یه کوتوله سفیدم...


+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 21:50 توسط شباویز |


دو هفته اخیر دیگه واقعا یه چیز دیگه ای بود! 4 تا میان ترم تو دو هفته که همشون هم توشون پر ریاضیه آدمو به این فکر می اندازه که از خودشم مشتق بگیره! آخه من از مشتق بر خلاف انتگرال خوشم میاد، هر تابعی بهش بدی ، ساده اش می کنه و بهت پس میده، بعد از روش می تونی بفهمی اون چیز اولیه چطور بوده و چه رفتاری داشته! واسه همین دلم می خواد از خودم مشتق بگیرم بلکه بتونم خودمو بیشتر بفهمم.
دو هفته دور بودن از شعر و ادبیات و ... مطمئنا کشنده س، فقط یه کلاسی مثل معرفت شناسی اقتصاد می تونه تو رو از مرگ نجات بده، بحث های فلسفی و توضیحات عالی دکتر غنی نژاد از اول صبح شنبه شارژت می کنه و بهت این اجازه رو می ده که یه هفته بکوب بشینی و ریاضی بخونی.
وقتی فکر می کنم 5 شنبه همه ی این محدودیت واسه چند هفته تموم می شه و می تونم مثل قبل وقتی دلم خواست یه ساعت به دیوار خیره بشم یا یه روز فقط شعرای فروغ یا شاملو و ... رو بخونم، احساس می کنم دارم به خوشبختی محض نزدیک می شم!
خلاصه این دو هفته واقعا یه چیز دیگه ای بود!

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 15:47 توسط شباویز |


مدتهاست زندگي را
از خالي لاي انگشتانم
نظاره مي كنم
كه روزي پر بود
از يقين من
به راه ما

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 18:8 توسط شباویز |


آه
ای خدای قطره های اشک
به سوی توام
دستهایم را توانی نیست
تا در آغوشت کشم
و پاهایم را
تا در تو غرق شوم
مرا در آغوش گیر
که من در انتهای ظلمت ها
تنها تو را
از جنس نور یافته ام

این گاه
مرا توان رقصاندن واژه هایم نیست
به سوی توام
مرا به خود خوان
که تنهایی ام
دشوار می گذرد
از رخنه های تنگ بودن

مرا از ناتوانی سخن گویند
از نتوانستن
آری
بی گمان اینها نمی دانند
که من
ناتوانی را
در فرود تک تک لحظه های آبی
از پس پرده ی تار اشکهایم
فرو برده ام

آری
اینان نمی دانند
که من توانستن را
از دل ناتوانی یافته ام
نور را در دنیای تاریکی
زندگی را در مرگ
و تو را از پس کفر

چگونه خواهم توانست
از مرگ ترسیدن
که زندگانی ام
از مرگ زاده شد

چگونه از مرگ بگریزم
آنگاه که هر دم
آن را به جان می جوبم
که آن پل ایست
متصل به دریای تو

ای خدای عشق
من واژه ها را
برای زیبایی شعرم
که از آن عاری است
در کنار هم نچیدم
این بار
فقط تو را می خوانم
با زبانی که ناقص از بیان توست
مرا به خود خوان
در آغوشم گیر
که مدتهاست
اشکهایم را در دامان تو نربخته ام
...

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 16:13 توسط شباویز |


همیشه فکر کرده ام نوشته تا آنگاه که در ذهن پروریده می شود زاده ی آن است اما به محض شکل گرفتن ساحری می شود که روح با نوایش آرام می رقصد و ذهن به وجد می آید و تو می شوی مسحور زاده ی ذهن خود...


به راستی چه شد با من!
من که بودم کودکی خندان،
فارغ از هر درد بی درمان!

اینک همچو مردی پیر،
پیچیده در آلام خویش
با لبخندی بر لب
نشان رضایتی از پیر شدن
دوره می کنم
"شب را و روز را
هنوز را... "

ای لحظه ها فراگیرید مرا
که آغازی نو در روبروست
می دانم ، نمی توانم...

چگونه خواهم توانست از یاد بردن
آنگاه که در می یابم
آنچه را که اینگونه بود:
"در راه خویش ایثار باید، نه انجام وظیفه"

من چه می دانم که ایثار چیست؟
ایثار را از تو باید فهمید
"چه آرزوی محالی است زیستن با تو"

آه
آی کاش گرداب زمان مرا ببلعد
و دریا هیچگاه مرا در ساحلی دوردست
تف نکند...

به آغاز می اندیشم
و تا ابد در انتظار دوستی همچون تو
به آسمان لبخند خواهم زد
تا انعکاسی از آن را بر تو تابد

این چه دردیست در جانم؟
که غم خویش را در نمی یابم
و آسوده تر از مرداب
به بیرون می تراوم

امروز آسوده از دردهای خویش
به سوی فرداهای زمان گام بر خواهم داشت،
در اوج نبودن، و بودن...
زیرا آنچه مرا اینگونه به کام می کشد
نه دردی است که خود دارم

نه دردی است که خود دارم...

"اگر بر آنم که دیگر بار و دیگر بار
بر پای بتوانم خاست
راهی به جز اینم نیست "


مرداد 1386

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 13:19 توسط شباویز |


جای عجیبی است
جایی که سالها در آن زیستم
و قلبم در اینجا رویید
پیوند محبت خورد
پرورید
گل داد
پرپر شد
...

من زندگی را اینجا
به جان یافتم
و مرگ را اینجا
به چشم دیدم
که همیشه
یک قدم جلوتر بود
و گاهی با نیم نگاهی
مرا به خود می خواند

من خدا را اولین بار
اینجا دیدم
به آغوشش کشیدم
و بارها در میان بازوانش
اشکها ریختم

تمام زندگی زیبایم
اینجا گذشت
آغاز شد
پایان یافت
مرد

اینک بار دگر باید
ترک گویم
شهر سروده های شاد
شهر سروده های غم
شهر فریادهای بی صدا
شهر بغض های تافته

تکه پاره هایم را اینجا
در هر گوشه شهر
می بینم که هر یک
گلی سرخ شده اند
روییده از سینه خاک
خاک من مرده
که یک بار اینجا دفنش کردند
آدمهای پاک...

من دریافتم که باید
خود را دوست داشت
تا عشق را فهمید
من دریافتم که باید به پا ایستاد
تا تکیه گاه دردهای انسان بود
باید در زمین ریشه دواند
تا به آسمان ها رسید

ای خاک آرزوهای مرده
ای پاره پاره های من
ای ریشه ها
اینک باز ترکتان می گویم
با دلی آکنده از لبخندهای تیز
بدرود
بدرود
بدرود

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 11:44 توسط شباویز |


شده ام اسیر لحظه ها،
اسیر پستی پله ها،
دنباله ی بلند بغض ها،
کوتاهی راه خانه،
بلندی آنچه به دست باید رسد...

صدای ناله ای که از درون،
به بلندی صدای مرگ،
می خواندم...

و من در ریشه های مختلط یک
و صفر درونم
گم شده ام...

هر روز سپیده دم
به گریه شاپرک ها را
به بلندی صدای ناله ها
لرزان از سردی روحم
داد می زنم

و من در میان بلندی آواها
گم شده ام...

خدایا
ای الهه دوست داشتن
بخوانم،
بیرون کشم،
از آوار فریادها...

ای بالاتر
از مرگ یک در میان لحظه ها
سکوت را باری دگر
برای من بیافرین
که من سخت،
 ساده زیسته ام

دردهایم
سکوتم را بلعیده اند
مگذار بغض ،
در یاخته های جسمم
آرام یا به یکباره
پاره پاره گردد

روحم
از یکپارچگی اش با تو
با من سخن می پرورد

می شکنم
هر بتی را در درون
تا تلاطم باتلاق وجودم
در آرامش سپید لحظه هایت
غرق شود

من از جاذبه بیزارم
که توان پرواز را دریده
و از زمین
که هر روز
و هر شب
و هر دم
مرا به سوی خود کشیده

بگذار که هر آنچه باید دهم
دهم و به سوی تو آیم
که من سخت آشفته ام
از تناقض میان خاک و نور

ای بالاتر
از مرگ یک در میان لحظه ها
سکوت را باری دگر
برای من بیافرین

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 18:54 توسط شباویز |


شوق نوشتن وجودم را فراگرفته
با کلمات موهوم تنهایی
در کار سرودن الفبای بی کسی
به شب خو گرفته ام

از مغز استخوان هایم
به جای خون
سکوت
جاری است
و تپش قلبم
صدای مرگ می دهد

مثل همه بودن
کار بزرگانی چون توست
من خود خود همه هستم

کوچکتر از بزرگ بودنم
دل من
خنده و درد را
گرچه پنهان و گرچه آشکار
تنها
می پرورد

چهارم شهریورماه ۱۳۸۶

پ.ن: عنوان متن یه مصراع از سعدی

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 15:37 توسط شباویز |


آخرش هوس داشتن یک دفترچه خاطرات بی نهایت برگ کار خودش را کرد...

به اینجا وقتی سر خواهم زد که زمان ایستاده باشد و جاذبه مرده. من اینجا دچار بی وزنی ام، پس نفست را حبس کن و بعد وارد شو و انتظار چیزی بیش از بی وزنی نداشته باش...

اینجا هیچ تعریفی از زمان نیست، روز و شب مرا خورشید نمی سنجد و میان کودکی و پیری ام فقط یک چشم به هم زدن فاصله هست...

اینجا را فقط بخوان و اگر خوشت آمد لذت ببر،

 حتی همدردی هم نکن!

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 15:26 توسط شباویز |




Design by : Night Skin